تبلیغات
دنیای نقره ای - هرگز زود قضاوت نكن!
سرگرمی و طنز

نگارش در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط مریم

 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی كه مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی كه هوای در حال حركت را با لذت لمس می‌كرد فریاد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت می‌كنند! مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین كرد.كنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند كه حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حركات پسر جوان كه مانند یك كودك ۵ ساله رفتار می‌كرد، متعجب شده بودند.ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه كن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حركت می‌كنند!زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌كردند.باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چكید.او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه كن باران می‌بارد،‌ آب روی دست من می‌چكد! زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشك مراجعه نمی‌كنید؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند...




 
 
 

 
.: Professional Themes in SWEET KISS :.
SWEET KISS